جرعه‌ای از غم آن روزها

جرعه‌ای از غم آن روزها

سایت بی تاوان که خاطرات و اخبار دفاع مقدس و فضای معنوی شهادت را منعکس می کند نوشت:
دیدم یدالله کلهر ناراحت و افسرده است، پرسیدم چی شده؟
چرا این قدر ناراحتی؟
گفت: راستش امروز صحنه ای دیدم که نمی تونم یک لحظه فراموشش کنم.
گفتم: چه صحنه ای؟
گفت: در فرصت مرخصی برای سرکشی به خانه یکی از شهدا رفته بودم، می دانستم که دختر کوچکی دارد، اسباب بازی برایش خریده بودم، وقتی به خانه آن شهید رفتم و در زدم، دخترک در خانه را باز کرد، تا مرا دید فهمید که یکی از دوستان پدرش هستم، بدون این که به اسباب بازی توی دستم نگاه کند.
گفت: اگر بابام را آوردی بیا تو، اگر نیاوردی برو، و بعدهم در را به رویم بست.
این واقعه خیلی حاجی را متاثر کرده بود، تا چند روز او را می دیدم که گرفته و ناراحت است، شاید به خاطر همین مسائل بود که حاضر نمی شد زیاد به خانواده و تنها دخترش سربزند، تا آنجا که دختر چهار ساله اش او را نمی شناخت.
شهید یدالله کلهر نیز مانند شهدای دیگر نماد شجاعت و استقامت بود.

این مطلب را به اشتراک بگذار